تبليغاتX
ستاره سوخته...

ستاره سوخته...

...!

اشتباهی که همه عمر پشیمانم کرد

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم

+نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط ستاره | |

یک سمت تویی و مرگی ساده

یک سمت جهان به قتل من اماده

می ترسم مثل بچه گنجشکی

در دست دو بچه ی شرور افتاده

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت5:57 بعد از ظهرتوسط ستاره | |

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم سيد افتاده به خونم

تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم


+نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت8:19 بعد از ظهرتوسط ستاره | |

امشب دیگر برای تو می نویسم ...

برای تو که یک باوری،

برای تو که همه ی ناباوری ها با تو  باور می شود! . . .

باز برای تو ای تجسم عینی نجابت

که بودن از تو وام می گیرد،

و من همیشه وام دار توام!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت12:38 بعد از ظهرتوسط ستاره | |

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ، یه خودکار، دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه، پر از اشک و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همین جا،توی اتاقم، یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم، آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست میدونستم که می میرم

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راهشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمی خواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

+نوشته شده در چهارشنبه 15 دی1389ساعت11:12 قبل از ظهرتوسط ستاره | |

کاش دانه های دلم همچو اناری پیدا بود تا میدیدی هر دانه هزار دانه تو را دوست دارد

کاش لحظه ای در چشمان من خود را تماشا می کردی تا باورت شود تا کدامسن اوج عاشق توام

هر کجا باشی جایت سبز،هر چه باشی لبانت پر خنده باد.

اندیشه ات را با که می پرورانی ؟

خوش به حالش،اما مرا همین بس که دوستت دارم

تا اخرین نفس وجودم،مثل دیروز،مثل امروز،تا ته فردا

سهراب سپهری

+نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت6:9 بعد از ظهرتوسط ستاره | |

Do you know what it feels like
loving someone that's in a rush to throw you away.

+نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت11:40 قبل از ظهرتوسط ستاره | |

دلم براي كسي تنگ است ...

كسي كه مثل هيچ كس نيست ...

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت7:56 بعد از ظهرتوسط ستاره | |

نيازمند چيزي بودم كه باورش كنم
نگاهت بر من افتاد و باورش كردم.
خواهان كسي بودم تا باورش كنم
خود و روياهايت را با من تقسيم كردي و باورت كردم.
اما ...
آنچه كه به راستي نيازمندش بودم
باور كردن خود بود.
مرا به دنياي درونت بردي و با اكسير عشق ياريم كردي
و به بركت وجود توست كه زنده ام
لمس مي كنم و باور دارم
كسي، چيزي يا خود را ...
آري تنها به خاطر وجود توست...

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت11:8 قبل از ظهرتوسط ستاره | |

درباره ي خويشتن خويش انديشدن، وحشتناك است.
اما اين تنها راه صميمانه ي كار است:
انديشيدن درباره ي خويشتن خويشم بدانگونه كه هستم،
انديشيدن به جنبه هاي زشتم،
انديشيدن به جنبه هاي زيبايم،
و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازي مي تواند محكم تر و استوارتر از اين باشد؟
از چه چيزي مي توانم رشد خود را آغاز كنم
جز از خويشتن خويشم؟

+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت2:27 بعد از ظهرتوسط ستاره | |